در وصف و حال این روزهایم می نویسم ؛
عشق یا بخشش ؟ یا عشق با بخشش ؟ دوست داشتن یا دوست داشته شدن ؟ یا دوست داشتن همراه با دوست داشته شدن ؟
امروز درست پنجاه و دو روز از به دنیا اومدن پسر کوچولومون میگذره و باید بگم بی شک مادر شدنم غیرقابل وصف ترین احساس زندگیم شده ... حسی که همونطور که خودت می دونی منو کم و بیش تا مرز دیوونگی برده و باعث شده دیگه نتونم به خودم فکر کنم و به زندگی عادی برگردم ... انگار همه چی یک خوابه ... من مامان باشم ؟ منی که تا دیروز دنبال لباس و کفش گل گلی تو بازارا میچرخیدم و اگه یکم شکم میداشتم خودمو از ورزش میکشتم ... نه باورم نمیشه این منم با این اندام چاق و صورت به هم مالیده و چشای گود افتاده از بی خوابی ... صادقانه بگم دلم تنگ شده واسه گذشته ها ... نمیدونم چرا زمان انقدر بی رحمه و تند و تند داره این اتفاقاتو واسمون رقم میزنه ... هنوز فکر میکنم من همون دختر هجده ساله خندونم که بدو بدو کوله به پشت میرفت دانشگاه و فکر میکرد قراره واسه خودش آدم بزرگی بشه ... نمیدونم چی شد ولی خب من در ازای از دست دادن خیلی چیزا ، شمارو به دست آوردم ... یک خونه گل گلی با یک عشق و یک پسر کوچولو که حالا از فرط عشق بهش قلبم میخواد از جاش کنده بشه ... چیزایی که دارم جزو آرزوهای گذشتم بوده که خدای مهربونم همشو تک تک بهم داده و من ازش ممنونم ... ولی از همه ی اینا گذشته مهم ترین چیزی که این وسط هست اینه که حس میکنم رابطمون دیگه مثل قبل تولد پسرمون نمیشه ، یعنی میتونست باشه اما دیگه نیست ... فکر میکردم روز به دنیا اومدن پسرمون و بعدش قراره قشنگترین روزای زندگیمون باشه اما نبود ... یعنی در واقع خیلی بد بود ... من با اون حال و گریه ها که داشتم دیوونه میشدم و تو که هیچ منو ندیدی اون روزا ... میدونم از رو بی تجربگیت بود اما من واقعا نمی تونم فراموش کنم ... خودم مهم نیستم که چیا سرم اومد ... تو خط قرمز زندگی منو رد کردی یعنی مامان بابام ... احترام به اونارو نادیده گرفتی ، تویی که خودت میگی مامان بابات خط قرمزتن ... واسه همین ، واسه اونا نمیتونم فراموش کنم ... که اون همه خوبی و محبتشون ، کمک کردناشونو فراموش کردی ... متاسفم اما من تورو تو اون مقطع زمانی نمیتونم ببخشم ... نمیتونم بگم می تونم همون دختر شاد گذشته باشم نه ... چون اون دختر دیگه تموم شد ... ما قرار نیست همیشه همون آدم اول باقی بمونیم ... ما اصلا هزاران نقابیم در قالب یک صورت ... آره ما آدما همینیم و شاید همین زیبایی زندگی رو کم میکنه ...
پ.ن: قلب کوچیکم بیشتر از همه واسه این شکست که تو هیچ هدیه ای برام نخریدی حتی یک شاخه گل ... وقتی بهش فکر میکنم واقعا باورم نمیشه ... خودت میدونی من آدم مادی نیستم اما واقعا لیاقت نداشتم ؟ :(
برچسب:
نویسنده: کارن کریمیان