نامه ی سیصدو پنجاه و ششم - تاریخ: 1401/2/5 ساعت: 10:59
مادر بودن جمع تمامی اضداد دنیا اگر نیست پس چیست ؟ وقتی رنج خشم و عشق هم زمان به سراغت می آید و کاری از دستت بر نمی آید ... تا ده می شمارم و نفس های عمیق میکشم ، به آغوشش میکشم و صلح برقرار می شود ... ای کاش همه ی جنگهای دنیا اینگونه تمام می شد .... به همین سادگی ...Adblock test (Why?)
نامه ی سیصد و پنجاه و هفتم - تاریخ: 1401/2/5 ساعت: 10:59
بین این همه اتفاق ، به شیرینی عسل بود ، مثل قندو نبات ... خاله شدنم مبارکم ...
نامه ی سیصد و پنجاه و هشتم - تاریخ: 1401/2/5 ساعت: 10:59
به طرز بی قرارانه ای دلم برای از ته ته دل نوشتن تنگ شده ... با خودم قرار گذاشتم که هرچیزی به ذهنم رسید رو بنویسم ... چقدر از خوردن انگشتام روی کیبورد خوشحالم ... برام حس نوستالژی ده سال پیش رو داره ... پسر کوچولوم خوابیده و همسر هم برای چند روز کمپ به کویر رفته و باید بگم از رفتنش خوشحالم چرا که شدی...
نامه ی سیصد و پنجاه و سوم - تاریخ: 1399/9/29 ساعت: 12:41
من تو این قرنطینه حس می کنم کم کم دارم پیدا میشم ...
نامه ی سیصد و پنجاه و دوم - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 19:47
می نویسم و پاک می کنم ... قصه ی زندگیمون انگار پایان خوشی نداره تو این کشور ...پ.ن : روح و جسمم عمیقا نیاز داره به نوشتن ... به تخلیه شدن ...
نامه ی سیصد و چهل و هشتم - تاریخ: 1397/12/21 ساعت: 8:24
فصل جدیدی از زندگیمان دارد شروع می شود ... باید دوباره شروع کنم به نوشتن ... چهارشنبه - 15 فروردین 1397
نامه ی سیصد و چهل و نهم - تاریخ: 1397/12/21 ساعت: 8:24
عشق من ؛ پسر کوچولومون ، ثمره ی عشقمون امروز به دنیا میاد ... باورت میشه ؟؟؟ دوشنبه 3 اردیبهشت 1397
نامه ی سیصد و پنجاهم - تاریخ: 1397/12/21 ساعت: 8:24
در وصف و حال این روزهایم می نویسم ؛ عشق یا بخشش ؟ یا عشق با بخشش ؟ دوست داشتن یا دوست داشته شدن ؟ یا دوست داشتن همراه با دوست داشته شدن ؟ امروز درست پنجاه و دو روز از به دنیا اومدن پسر کوچولومون میگ
نامه ی سیصد و پنجاه و یکم - تاریخ: 1397/12/21 ساعت: 8:24
مَنــــ ِ جــــدیــــــدِ قدیمــــــــــــــــــی ... بیست و یک ساله بودم که نوشتن نامه برای تو را در این وبلاگ دنج کوچک شروع کردم ؛ دختری با آروزهای گل گلی صورتی و رویاهای بی انتهای خال خالی اش
نامه ی سیصد و چهل و هفتم - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 0:26
یک گوشت در باشه ... یک گوشت دروازه ... خیلی قبل ترها ، مثلا وقتی هنوز دانشجوی هیجان زده ی کارشناسی بودم ، خیلی حرف دیگران برایم اهمیت داشت . دلم نمیخواست هیچ کس و هیچ چیز از من بد بگوید ، دلم میخواست همیشه همه ی نظرها و انتقادهای خوب برای من باشد ، همیشه من بهترین باشم ، بهترین لباس های برند را من ب...
نامه ی سیصد و چهلم - تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 7:13
بــــــــــــــــــی نهـــآآآیتـــــــــ جهــآنــــــــــی خداوند زیبا و مهربانم ، پروردگار نهایت خوبی ها ، روزها و ماه هاست که از تو دور شدم و تو اما همیشه کنار من بودی ... بدی ها ، نامهربانی ها ، بداخلاقی ها ، کوتاهی ها ، ناشکری هایم را دیدی و باز هم رحمت بی انتهایت زندگی ام را سرشار شادی و آرام
نامه ی سیصد و چهل و یکم - تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 7:13
مهربانترین تکیه گاهمی همسرممم :)
نامه ی سیصد و چهل و دوم - تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 7:13
آنســـویِ تمـــآمــِ ناملایمـــتـ هآ فکر می کنم که زندگی واقعا پیچیده است ، گاهی شادِ شاد می خندی و صبح روز بعد فکر می کنی غمگین تر از تو در جهان وجود ندارد . زندگی به نظرم یک نامردِ تمام عیار است . گاهی زندگی دونفره ی ما تسلیم نقشه های غیرمنصفانه اش می شود و من و تو را به جان هم می اندازد . مثل و
نامه ی سیصد و چهل و سوم - تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 7:13
یکـــــ کــآر نیمه وقتـــــ مــَعمــولی دروغ چرا ؛ همیشه دلم می خواست یک کار پر درآمد داشته باشم و پول از سر و کولم بریزد . یک کار که وقتی به کسی می گویم به به و چه چه کنند و غبطه بخورند . کمی که گذشت و اوضاع قاراشمیش مملکت را که دیدم ، مثل دیگر فوق لیسانس های مایوس صفحه ی استخدامی را ورق زدم و ورق
نامه ی سیصد و چهل و چهارم - تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 7:13
مَنـــ از زنــدگیِ بی هَمــ می تَرسمـــــ ... حیف ما نکرده بمیریم ؟! ما که در گوشه ای از این شهر در خانه ی کوچک خود غرق عاشقانه هایمان شدیم . با کسی قهر نیستیم ، کسی با ما قهر نیست . ما که سرمان توی کار خودمان است و کاری به دیگران و زندگی شان نداریم . ما که از سرکار به خانه می آییم ، تمام اتفاق ها
نامه ی سیصد و چهل و پنجم - تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 7:13
باید دوباره مَنِ قبلی باشم ... ینی میشه ؟؟؟دلم شدیدا واسه اینجا نوشتن تنگ شده ، دلم برای روزایی که شوق اومدنت تو وجودم بود و واست مینوشتم تنگ شده ... اما بیا بهم بگو قرار نیست بعد اومدنت زندگیمون کم کم رنگ عادت به خودش بگیره ... بیا بگو هر روز که میگذره بیشتر دوسم داری و قرار نیست واست تکراری بشم ..
نامه ی سیصد و چهل و ششم - تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 7:13
چشاتو بستی و مثل یک پسربچه ی آروم خوابیدی ؛ چقدر دوست داشتنت خوبه ، چقدر آرومم میکنه صدای نفسات ... چجوری باید از خدا واسه داشتنت تشکر کنم ؟ خدای مهربانم ؛ هزاران و میلیاردها بار و حتی بیشتر از هر عدد و رقمی شکرت میکنم برای تمام این مردی که از تو خواستم و به من هدیه کردی اش ...
نامه ی سیصد و چهلم - تاریخ: 1395/9/5 ساعت: 6:29
مهربانترین تکیه گاهمی همسرممم :)
نامه ی سیصد و چهل و یکم - تاریخ: 1395/9/5 ساعت: 6:29
بــــــــــــــــــی نهـــآآآیتـــــــــ جهــآنــــــــــی خداوند زیبا و مهربانم ، پروردگار نهایت خوبی ها ، روزها و ماه هاست که از تو دور شدم و تو اما همیشه کنار من بودی ... بدی ها ، نامهربانی ها ، بداخلاقی ها ، کوتاهی ها ، ناشکری هایم را دیدی و باز هم رحمت بی انتهایت زندگی ام را سرشار شادی و آرامش ...
نامه ی سیصد و سی نهم - تاریخ: 1395/7/13 ساعت: 22:15
برای تو می نویسم ، برای وقت های خستگی که با جورابهای پاره ات روی کاناپه ولو می شوی : وای از عشقت ؛ وای از آن شانه های پهن مردانه که از من زنی رام ساخت ... وقتی که در هیاهوی عشق بازی ها در آغوشم کشیدی دیگر راهی برای بازگشت به آن دختر معصوم گذشته نبود و من زن سینه سپرکرده ات شدم ... برای تو جنگیدم ، ک...