به طرز بی قرارانه ای دلم برای از ته ته دل نوشتن تنگ شده ... با خودم قرار گذاشتم که هرچیزی به ذهنم رسید رو بنویسم ... چقدر از خوردن انگشتام روی کیبورد خوشحالم ... برام حس نوستالژی ده سال پیش رو داره ... پسر کوچولوم خوابیده و همسر هم برای چند روز کمپ به کویر رفته و باید بگم از رفتنش خوشحالم چرا که شدیدا نیاز به تنهایی رو در درونم حس میکردم و جز جز سلولهای تنم تمناشو داشت ... چایی زعفرون هل رو گذاشتم کنارم و بوش به دماغم میخوره و کیف میکنم و امیدوارم بهش که درد پریودیمو بهتر کنه ...بند سوتینمو باز میکنم و از زیر لباس درش میارم و پرتش میکنم یک گوشه و حس رهایی بهم دست میده و انگار حالا میتونم نفس عمیقی بکشم و با خیالی آسوده تر بنویسم ... به طرز عجیبی از زندگی جاری راضی ام ... فکر میکنم به کارهای انجام نشده ... به قسمتهایی که ازشون فرار کردم و حالا گریبانمو گرفتن ... به درسی که رها شد ... آدمهایی که وجود دارن اما فراموش شدن .... به تلاشهای نیمه تموم خودم ... به آدم جدیدی که تبدیل شدم ... و فقط فهمیدم باید سخت نگیرم و از مسیر لذت ببرم ...
احساس میکنم اولین باره دارم بی پروا هرچیزی که به فکرم میادو مینویسم و برای نوشتنم مکثی ندارم ... خوشحالم رهایی الانمو مدیون بی حاشیه بودنم هستم ... بی حاشیه از هرچیزی که بخواد منو به بند بکشه ... چه آدمها چه عقایدشون و چه هرکوفتی دیگه که میخواد باشه ... من تمام تلاشمو میکنم تا خودم باشم ... چشمام و خنده هام و حرفام واقعی باشه و بتونم برای فقط چند صباحی ، فقط چند صباحی زندگی رو زندگی کنم ...
خداییش راسته میگن : پرواز را به خاطر بسپار ، پرنده مردنی ست ...
برچسب:
نویسنده: کارن کریمیان