دلم شدیدا واسه اینجا نوشتن تنگ شده ، دلم برای روزایی که شوق اومدنت تو وجودم بود و واست مینوشتم تنگ شده ... اما بیا بهم بگو قرار نیست بعد اومدنت زندگیمون کم کم رنگ عادت به خودش بگیره ... بیا بگو هر روز که میگذره بیشتر دوسم داری و قرار نیست واست تکراری بشم ... چون تو هنوز واسم دنیایی از ناشناخته هایی و هر روز که میگذره بیشتر میفهمم وجودت هزار تا بُعد داره که من شاید فقط ده تاشو تونستنم کشف کنم ... همون مَرد مهربون خوش اخلاق گاهی عصبی و هزارتا خصوصیت دیگه که از تو واسه من یک همسر ایده آل ساخته عزیزم ... زمان همینطوری تندُ تند داره میگذره و من و تو هر روز خاطرات بیشتری با هم میسازیم ... عکسای دونفره ی بیشتری از سفرامون ، خونمون ، خنده هامون ... دعوا میکنیم ... آشتی میکنیم ... همه و همش عشقه ، دوست داشتن بی وقفه و ادامه داره که باعث شده بدجوری دلبستت بشم و بخوامت ... اصلا دیگه به یاد آوردن زندگی قبل تو واسم خیلی سخت شده ، انگار که هیچوقت وجود نداشته ... ولی ، ولی نمیدونی که چقد دلگیرم ازینکه هی باید بزرگ و بزرگتر شیم ... حالا دیگه کم کم داره باورم میشه تبدیل به یک آدم بزرگ شدم ، دلم دیگه اون دل قدیم نیست ، آخهههه چرا ؟ اینو نمیخوام ... من دلم اون "مَنِ" قبلی رو میخواد ... بگو که میشه ... بهم اُمید بده ...
برچسب:
نویسنده: کارن کریمیان