شبیه یک زن

متن مرتبط با «سیصد» در سایت شبیه یک زن نوشته شده است

نامه ی سیصدو پنجاه و ششم

  • نیلوبلاگ

    مادر بودن جمع تمامی اضداد دنیا اگر نیست پس چیست ؟ وقتی رنج خشم و عشق هم زمان به سراغت می آید و کاری از دستت بر نمی آید ... تا ده می شمارم و نفس های عمیق میکشم ، به آغوشش میکشم و صلح برقرار می شود ... ای کاش همه ی جنگهای دنیا اینگونه تمام می شد .... به همین سادگی ... بخوانید...

    ادامه مطلب
  • نامه ی سیصد و پنجاه و هفتم

  • نیلوبلاگ

    بین این همه اتفاق ، به شیرینی عسل بود ، مثل قندو نبات ... خاله شدنم مبارکم ......

    ادامه مطلب
  • نامه ی سیصد و پنجاه و هشتم

  • نیلوبلاگ

    به طرز بی قرارانه ای دلم برای از ته ته دل نوشتن تنگ شده ... با خودم قرار گذاشتم که هرچیزی به ذهنم رسید رو بنویسم ... چقدر از خوردن انگشتام روی کیبورد خوشحالم ... برام حس نوستالژی ده سال پیش رو داره ... پسر کوچولوم خوابیده و همسر هم برای چند روز کمپ به کویر رفته و باید بگم از رفتنش خوشحالم چرا که شدیدا نیاز به تنهایی رو در درونم حس میکردم و جز جز سلولهای تنم تمناشو داشت ... چایی زعفرون هل رو گذاشتم کنارم و بوش به دماغم میخوره و کیف میکنم و امیدوارم بهش که درد پریودیمو بهتر کنه ...بند سوتینمو باز میکنم و از زیر لباس درش میارم و پرتش میکنم یک گوشه و حس رهایی بهم دست میده و انگار حالا میتونم نفس عمیقی بکشم و با خیالی آسوده تر بنویسم ... به طرز عجیبی از زندگی جاری راضی ام ... فکر میکنم به کا...

    ادامه مطلب
  • نامه ی سیصد و پنجاه و سوم

  • نیلوبلاگ

    من تو این قرنطینه حس می کنم کم کم دارم پیدا میشم ......

    ادامه مطلب
  • نامه ی سیصد و پنجاه و دوم

  • نیلوبلاگ

    می نویسم و پاک می کنم ... قصه ی زندگیمون انگار پایان خوشی نداره تو این کشور ...پ.ن : روح و جسمم عمیقا نیاز داره به نوشتن ... به تخلیه شدن ......

    ادامه مطلب
  • نامه ی سیصد و چهل و هشتم

  • نیلوبلاگ

    فصل جدیدی از زندگیمان دارد شروع می شود ... باید دوباره شروع کنم به نوشتن ... چهارشنبه - 15 فروردین 1397...

    ادامه مطلب
  • نامه ی سیصد و چهل و نهم

  • نیلوبلاگ

    عشق من ؛ پسر کوچولومون ، ثمره ی عشقمون امروز به دنیا میاد ... باورت میشه ؟؟؟ دوشنبه 3 اردیبهشت 1397...

    ادامه مطلب
  • نامه ی سیصد و پنجاهم

  • نیلوبلاگ

    در وصف و حال این روزهایم می نویسم ؛ عشق یا بخشش ؟ یا عشق با بخشش ؟ دوست داشتن یا دوست داشته شدن ؟ یا دوست داشتن همراه با دوست داشته شدن ؟ امروز درست پنجاه و دو روز از به دنیا اومدن پسر کوچولومون میگ...

    ادامه مطلب
  • نامه ی سیصد و پنجاه و یکم

  • نیلوبلاگ

    مَنــــ ِ جــــدیــــــدِ قدیمــــــــــــــــــی ... بیست و یک ساله بودم که نوشتن نامه برای تو را در این وبلاگ دنج کوچک شروع کردم ؛ دختری با آروزهای گل گلی صورتی و رویاهای بی انتهای خال خالی اش ...

    ادامه مطلب
  • نامه ی سیصد و چهل و هفتم

  • نیلوبلاگ

    یک گوشت در باشه ... یک گوشت دروازه ... خیلی قبل ترها ، مثلا وقتی هنوز دانشجوی هیجان زده ی کارشناسی بودم ، خیلی حرف دیگران برایم اهمیت داشت . دلم نمیخواست هیچ کس و هیچ چیز از من بد بگوید ، دلم میخواست همیشه همه ی نظرها و انتقادهای خوب برای من باشد ، همیشه من بهترین باشم ، بهترین لباس های برند را من بپوشم ، بهترین ساعت ، کیف و کفش را من داشته باشم ، بهترین ماشین بین همه ی دخترها و پسرها را من سوار شوم ... بهترین کنفرانسها و پروژه ها را من داشته باشم ، بهترین نمره ها ، تمیزترین جزوه ها ، همه و همه را یک جا با هم میخواستم و از بخت خوب یا بد ، بیشترشان را یک جا داشتم ، هرچند همیشه بودند کسانی که...

    ادامه مطلب
  • نامه ی سیصد و چهلم

  • نیلوبلاگ

    بــــــــــــــــــی نهـــآآآیتـــــــــ جهــآنــــــــــی خداوند زیبا و مهربانم ، پروردگار نهایت خوبی ها ، روزها و ماه هاست که از تو دور شدم و تو اما همیشه کنار من بودی ... بدی ها ، نامهربانی ها ، بداخلاقی ها ، کوتاهی ها ، ناشکری هایم را دیدی و باز هم رحمت بی انتهایت زندگی ام را سرشار شادی و آرام...

    ادامه مطلب
  • نامه ی سیصد و چهل و یکم

  • نیلوبلاگ

    مهربانترین تکیه گاهمی همسرممم :) ...

    ادامه مطلب
  • نامه ی سیصد و چهل و دوم

  • نیلوبلاگ

    آنســـویِ تمـــآمــِ ناملایمـــتـ هآ فکر می کنم که زندگی واقعا پیچیده است ، گاهی شادِ شاد می خندی و صبح روز بعد فکر می کنی غمگین تر از تو در جهان وجود ندارد . زندگی به نظرم یک نامردِ تمام عیار است . گاهی زندگی دونفره ی ما تسلیم نقشه های غیرمنصفانه اش می شود و من و تو را به جان هم می اندازد . مثل و...

    ادامه مطلب
  • نامه ی سیصد و چهل و سوم

  • نیلوبلاگ

    یکـــــ کــآر نیمه وقتـــــ مــَعمــولی دروغ چرا ؛ همیشه دلم می خواست یک کار پر درآمد داشته باشم و پول از سر و کولم بریزد . یک کار که وقتی به کسی می گویم به به و چه چه کنند و غبطه بخورند . کمی که گذشت و اوضاع قاراشمیش مملکت را که دیدم ، مثل دیگر فوق لیسانس های مایوس صفحه ی استخدامی را ورق زدم و ورق...

    ادامه مطلب
  • نامه ی سیصد و چهل و چهارم

  • نیلوبلاگ

    مَنـــ از زنــدگیِ بی هَمــ می تَرسمـــــ ... حیف ما نکرده بمیریم ؟! ما که در گوشه ای از این شهر در خانه ی کوچک خود غرق عاشقانه هایمان شدیم . با کسی قهر نیستیم ، کسی با ما قهر نیست . ما که سرمان توی کار خودمان است و کاری به دیگران و زندگی شان نداریم . ما که از سرکار به خانه می آییم ، تمام اتفاق ها...

    ادامه مطلب
  • نامه ی سیصد و چهل و پنجم

  • نیلوبلاگ

    باید دوباره مَنِ قبلی باشم ... ینی میشه ؟؟؟دلم شدیدا واسه اینجا نوشتن تنگ شده ، دلم برای روزایی که شوق اومدنت تو وجودم بود و واست مینوشتم تنگ شده ... اما بیا بهم بگو قرار نیست بعد اومدنت زندگیمون کم کم رنگ عادت به خودش بگیره ... بیا بگو هر روز که میگذره بیشتر دوسم داری و قرار نیست واست تکراری بشم .....

    ادامه مطلب
  • نامه ی سیصد و چهل و ششم

  • نیلوبلاگ

    چشاتو بستی و مثل یک پسربچه ی آروم خوابیدی ؛ چقدر دوست داشتنت خوبه ، چقدر آرومم میکنه صدای نفسات ... چجوری باید از خدا واسه داشتنت تشکر کنم ؟ خدای مهربانم ؛ هزاران و میلیاردها بار و حتی بیشتر از هر عدد و رقمی شکرت میکنم برای تمام این مردی که از تو خواستم و به من هدیه کردی اش ... ...

    ادامه مطلب
  • نامه ی سیصد و چهلم

  • نیلوبلاگ

    مهربانترین تکیه گاهمی همسرممم :) ...

    ادامه مطلب
  • نامه ی سیصد و چهل و یکم

  • نیلوبلاگ

    بــــــــــــــــــی نهـــآآآیتـــــــــ جهــآنــــــــــی خداوند زیبا و مهربانم ، پروردگار نهایت خوبی ها ، روزها و ماه هاست که از تو دور شدم و تو اما همیشه کنار من بودی ... بدی ها ، نامهربانی ها ، بداخلاقی ها ، کوتاهی ها ، ناشکری هایم را دیدی و باز هم رحمت بی انتهایت زندگی ام را سرشار شادی و آرامش کرد ... به من عشقی عطا کردی که آرزو کرده بودم ... حال دو سال است زندگی ام را کنار مردی میگذرانم که بی شک بنده ی برگزیده ی تو برای من کوچک است ... خدای بزرگم ، خدای بی نهایتم ، تو را شکر که دو سال است قلب و روحم عاشق و دلباخته ی اوست و نعمتهای بی پایان تو در زندگی مان تمامی ندارد ... پروردگارم این عشق پاک را به تمام بندگان جهانت ارزانی بدار ... دوستت دارم پرودگارم :) ...

    ادامه مطلب
  • نامه ی سیصد و سی نهم

  • نیلوبلاگ

    برای تو می نویسم ، برای وقت های خستگی که با جورابهای پاره ات روی کاناپه ولو می شوی : وای از عشقت ؛ وای از آن شانه های پهن مردانه که از من زنی رام ساخت ... وقتی که در هیاهوی عشق بازی ها در آغوشم کشیدی دیگر راهی برای بازگشت به آن دختر معصوم گذشته نبود و من زن سینه سپرکرده ات شدم ... برای تو جنگیدم ، کنار تو جنگیدم ... بیمار شدی بودم ، بیمار شدم بودی ... تمام هم شدیم ... دور شدیم از هم ، انگار زمان سیلی بود بر صورتم و گریه خاکستری بود روی آتش غم نداشتنت ... من بدون تو ، بدون چشمهای میشی وحشی ات ، بدون اخمهای عمیق پیشانی ات ... نمیتوانم "من" باشم ... همیشه باش لطفا زیباترین ...

    ادامه مطلب